تبليغاتX
کاریز

کاریز

موج دریای حقایق که زند بر که قاف ××××××××× زان ز ما موج بر آورد که ما کاریزیم

فصل ششم کتاب " ضحاک از اسطوره تا واقعیت"(انعکاس اسطوره ی ضحاک در ادب فارسی)

اسطورة ضحاك بن مايه‌اي پويا در ادب فارسي

شاهنامه اثري سترگ است كه از همان زمان سرودنش تا عصر حاضر، سايه‌اي سنگين و مداوم بر عرصة ادب ايران و به خصوص پهناي بي‌انتهاي شعر و شاعري داشته است. بعد از سرايش شاهنامه به دست تواناي فرزانة طوس، شاعران......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/11ساعت 0:25  توسط حمزه  | 

فصل پنجم (مقایسه ی تطبیقی اسطوره یضحاک با اساطیر ملل دیگر)

مقايسة تطبيقي اساطير

از آنجايي كه اسطوره‌ها با ناخودآگاه انسان‌ها سر و كار داشته و از زواياي باورهاي اصيل و طبيعي آنها در روزگاراني.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/01/17ساعت 17:34  توسط حمزه  | 

نماد شناسی اسطوره ی ضحاک(فصل چهارم کتاب ضحاک از اسطوره تا واقعیت)

بنا به درخواست تعدادی از دوستان و شاگردان عزیزم از آنجا که حدود شش سال از چاپ کتاب گذشته به مرور تمام فصلها را در این وبلاگ ارائه خواهم کرد


برای دریافت فصل چهارم روی لینک "ادامه ی مطلبگ کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/11/03ساعت 12:41  توسط حمزه  | 

قسمتی از فصل سوم کتاب "ضحاک از اسطوره تا واقعیت"

فصل سوم:

 

متن اسطورة ضحاك


بن مايه‌هاي اساطيري داستان ضحاك:

در اين داستان شاهد اجزا و عناصر متعددي هستيم كه گواه ميتولوژيك (اساطيري) بودن اين داستان هستند. روند رويدادهاي فراواقعي Super naturalism ما را به اين مسأله رهنمون مي‌شوند كه اين داستان، اگر هم رگ و ريشه‌ايي تاريخي داشته باشد، به اندازه‌اي نيست كه بر بن مايه‌‌هاي اساطيري آن بچربد. تجسم شيطان در مقابل يك نفر به صورت انسان و اغواي او، ظاهر شدن شيطان به صورت يك خورشگر، و به پاداش خوشخدمتي، بوسه زدنش بر كتف‌هاي مخدوم خويش، سر برآوردن مارها از دوش‌هاي ضحاك و آرام نشدن اين مارها جز با خوردن مغز آدميان و


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/15ساعت 23:46  توسط حمزه  | 

فصلی از کتاب ضحاک

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin:0in; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-ansi-language:#0400; mso-fareast-language:#0400; mso-bidi-language:#0400;}
      فصل دوم:   شخصيت‌هاي كليدي اسطورة ضحاك ضحاك ضحاك در اوستا به صورت اژي دهاك Aži– dahāka آمده است، كه از دو جزء «اژي» و «دهاك» تركيب يافته است. اين دو جزء هر كدام به تنهايي نيز در اوستا كاربرد داشته‌اند: اژي: به معناي مار واژ دهاست[1]. موجودي اهريمني كه آفريدة اوست. در فرگرد اول ونديداد، در بند 2 اهورامزدا مي‌گويد: «نخستين كشوري كه من بيافريدم، آرياويچ مي باشد كه در آنجا بلاي (= پتياره) اژي (= مار) سرخ نيز به وجود آمد.»[2]
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/08/05ساعت 16:27  توسط حمزه  | 

آنگاه که زندگیت به مویی بند است،

و تو

از شاخه درخت زندگی آویزانی،

تمامت زمین ، آه

تجسمی از مرگ گرسنه است.

 

 

*****

 

 

و دستانتان – اینچنین ترد و نحیف –

به تحلیل کدامین سوال رفته بود؟

و چشمانتان ، آه

چشمانی که چند دقیقه پیش هنوز در این دنیا باز نشده بود،

در ندیدن کدام آفتاب کاغذی

پلک بر هم نهاده بود؟

و پاهایتان – آن پاهای سمن سا-

در اشتیاق کدامین زمین – زمین نسوده-

انگشت در هم فشرده بود؟

و سوالهایتان ؟

از من!

...

آه ...

بگذارید آرام بگیرم.

از تقصیرم بگذرید ای بزرگان کوچک من!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/12/24ساعت 11:40  توسط حمزه  | 

کدامین گرسنه

در پس کدامین دیوار

ناله می کند؟

لقمه هایم سنگ شدند.

 

*****

 

آسمانی شبانه به رنگ سفید

و

ستارگانی از این گونه سیاه.

برگهای دفترم:

شبها و ستارگانی از این جنسند.

من آفرینشگر شبهایی سفید

با ستارگانی سیاهم.

 

*****

 

قلمم چقدر سرشکسته شده است.

او رو به پایین فریاد می کشد.

دریغ از راست قامتی چنین

که از نهایت درد

گریه کنان

سر بر زمین دفتر می ساید.

بیچاره قلمم.

 

****

 

دیروز نمی دانستم

که امروز

به چه خواهم اندیشید.

و قلمم هیچ گمان نمی برد

که قطره قطره وجودش

سرودی خواهد شد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/22ساعت 16:8  توسط حمزه  | 

واژه

در فصلی که زمستان جان است

حرارت عشق باید

تا واژه ها سرودی گردند.

 

 

 *****

 

 

با واژه های منجمد چه کنم

انگاه که دغدغه نوشتن رهایم نمی کند

آفتابا بتاب

تا واژه هایم جویباری شوند

سطر به سطر.

 

 

*****

 

 

واژه ها اسیرانی هستند

در بند کتاب.

کتابخوان،اما

اسیری است که،

این واژه های در بند

به بندش کشیده اند

 

 

*****

 

 

 

آنکه انس با کتابها دارد

با هر کتابی که می خواند،

حکم تبعیدش را

به تایید مولفی میرساند

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/12ساعت 18:1  توسط حمزه  | 

 

انار عشقت را

به اندازه ای مکیده ام که

تنها تفاله ای از آن برایم مانده.

دیگر عشوه نده.

 

****

 

روزگاری

از دیدن رفتارهای مقلدانه حیوانات بر صفحه تلویزیون

به خنده می افتادم.

اکنون اما

در ماتم عمری نشسته ام

که به تقلید از دیگران گذرانده ام.

من حتی گرفتن یک قاشق را نیز از دیگران آموخته ام.

 

****

 

چه دیدگان معجزه گری دارم!

از ستاره هایی که در زمین دستانم کاشت،

در وجودم آسمانهایی روشن رویید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/02ساعت 11:46  توسط حمزه  | 

بارانی که دیشب بارید،

عرق شرم خدا بود

از جهالت خلیفه اش در زمین.

 

****

 

پلی که قرنها پیش

بین زمین و آسمان ساخته بودند،

بر سر سازندگانش ویران شد.

اکنون هیچ معماری حاضر نیست پلی در فضا بسازد.

همه زمین گرا شده اند.

 

****

 

از روزی که مغز سرم عوض شده،

دسته کلید هیچ فلسفه سازی

نمی تواند معمای افکارم را بگشاید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/24ساعت 20:18  توسط حمزه  |